|
...... مهم اینه نیست اما بالش چی..... آب هم با خود خواهی بست........ اینار بر روی هوا قدم می گذارم چشمانی برایم نماند پس با دستانم در نبود را لمس می کنم با لبهان سکوت در را باز می کنم عذابی بر من بر می گردد آری چشمانم صحنه را می بینم سرم گیج می رود صد سال از این صحنه گذشته است نقاشی ها زندگی و خط خطی هایش به عقب بر می گردد دستانم را بر گوش می گذارم اما باز با سکوت فریاد نمی زنم ... خودش است.. صدای سکوت مردم که مبهوت به دستان بر روی پیانو مشکیم خیره مانده صندلی های مشکی پر اما پوچ.. مست شده بودم ٬ از خود بی خود به صدای نت هایی که هیچگاه کسی نفهمید بر روی هیچ نوشته شده اند..... حال٬ حال بر همان سالن همان سالن سفیدی که تار های عنکبوت هایش هر روز و هر روز استوار تر می شدند و خاک...... نت ها هنوز بر هیچ می نواختند سکوت را یادم می آید از سوسک های آنجا می ترسیدم و حالا بر دام عنکبوت ها به خواب می روم تفاله: از کلامی به کلامی و یکی یکی مردم بر این مقصود بی قصد.... حسین پناهی تفاله مهم : اگه تونستی حدس بزنی این آپ ادامه کدوم یکی از آپای قبله؟
تو آینه نگاه کن. که چی بشه!؟ نگاه کن! ..؟! می خوام یه چیزی بهت ثابت کنم ! باشه! چی می بینی؟ ...! اره ! رنگ چشات؟ خوشرنگ ترین رنگ دنیا رنگ موهات؟ بنفش بادمجونی رنگ مورد علاقم! قدرت. ترس و چی می بینی؟ نه! ترس تو وجود من راه نداره! حالا تو چشای من نگاه کن و خودت و ببین٬ منظورم خود خودتی! می بینی؟ از گفتن اینکه می ترسی٬ می ترسی! حالا رنگ چشات و ببین! ... چرا سکوت می کنی؟ چشات دروغ می گن! چشای من؟ اره چشای من من نیستن که دروغ بتونن بگن پس چر...؟! بهت گفته بودم آینه ها تنهاشفاف های دروغگواند باورت نشد! آینه رو جوری شکست که هزار و یک تکه شد٬ یک دونش رو زمین و دونه دیگش تو دستای خونینش و نه صد و نود و نه تاش تو قلبش حالا یک آینه نبود که نشونش بده ٬ هزار تکه مختلف تو وجودش بهش هزاران دروغ می گفتند! سال هاست که می گذرد اما هنوز دنبال مقصر می گردد!!! تفاله : سعی نکن بفهمی ! پناهی: اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت دعا کنید! تفاله تو این دل لامذهب زیاده پس بهتره تو سکوت خلاصه شه. راستی! همیشه اوج گرفتن شانه اوج نیست! بعضی وقتا سقوط نکردن خودش کلی اوج ه!!!
به ملاقات می روم ... بر دستی آرامش و بر دستی دیگر گل رز مشکی پوسیده ای را به زمین می کشم هزارمین اتاقک را پشت سر می گذارم اما هنوز به سایه ام که بر سکوت نشسته است نمی رسم به درازای سایه ای می نگرم که چگونه ثانیه ها اورا هم کشدار کرده اند....! اولین بار است که چشم هایش را می توانم ببینم اما این بار نمی دانم بغض نمی گذارد فریاد هایم را بر سرش خالی کنم یا لب های قفل شده ی او!؟ آری به ملاقات می روم بینمان فاصله ایست به اندازه هیچ... کاش می شد هیچ را با فلسفه و ریاضیات تفسیر کرد اما انگار سادگی زندگی را حتی شیمی و اتم ها هم نمی توانند به آزمایشگاه ها بکشند شاید به خاطر این است که هیچ کس نمی داند کی با کی مخلوط شده است و چه کسی حلال بوده و چه کسی حل شونده شاید هیچ دستگاهی اختراع نکرده اند تا وقتی در خودت غرق می شوی بتوانند تورا با هیچ ٬حس و محلولی بیرون بکشند و جدایت کنند شاید چون هیچ چسبی برای شکستن آدم ها کشف نشده است و در آخر هیچ اولینی فراموش نشده است..... ثانیه ای نیست که در سکوت آدم نما و سایه اش سه تایی غرق هم شدند!!! انگار صدها سال گذشته است حتی گیتار خاک خورده امان هم دیگر ناله نمی کند انگار ٬ انگار جنس نخ های بسته شده بر لبانمان٬فولادیست! به ته جاده نگاه می کنیم .. یک در میله ای دیگر... و همانجا می نشینیم و می اندیشیم که شاید یک قدم دیگر سرابی دوباره باشد پس سال ها را این جا با سکوت سپری می کنیم تا شاید بشود دوتایی در هم غرق شویم به ملاقات می آیند... اما دیگر....... تفاله: پناهی: تو هستی یه پیچه اضافه اوردم نمی دونم واسه بوده یا نبود! هیچی ندارم بگم! (جینگولک! بت قول داده بودم تو بازی شرکت کن الانم سرش هستم فقط الان نمی شه!...
پابرهنه بر سنگ فرش هایی که حتی سر انگشتان کودکی بر آن جای ننهاده قدم می گذارم کفش هابم را به خاک می سپارم تا دیگر بدون اجازه ی سرانگشت پاهایم جایی از خود به اسم من به جا نگذارد از سیاه شروع می کنم آسمان را سیاه می کشم با ابرهایی سر تا سر خشمگین و مهربان! از ته سنگ فرش ها شروع می کنم قلم به دست می شوم وعمقی همچون دریا و آبی همچون قلب کودکی هایم می بخشم یه زمین, بی توجه به فیزیک و ریاضیات و فلسفه و انعکاس که می گویند دریا آبی نیست , خواهید دید که آسمان من مشکی و دریای من همچنان آبی خواهد ماند و پرندگان با شوق بر فراز آن به اوج خواهند رسید هم اکنون آدمک های از آن دور فریاد می زنند و دیوانگی های شبانه روزم را به رخم می کشند!!! آدمک هایی که هنوز جرات بر قدم گذاشتن زمینی را که من دریایش کردم ندارند از ترسه آن که غرق شوند اما باز فکر می کنند دریایی نمی سازم!!!! قلم دیگری برای همراهی کنار گذاشته ام اما ..... و بر این باور به خواب خواهم رفت که تا آبی زمینم تمام نشود با آرامش به خواب ابدی فرو نخواهم رفت... تفاله: اولندش! که شرمنده همه تونم میام پیشتون قول میدم:) این روزا اصلا اوکی نیسم ببخشید تفاله آخر! از شوق به هوا به ساعت نگاه میکنم حدود سه نصف شب است پناهی
روزها را نمی دیدی شب به دنبال سایه خود دنبال رده پایی می گشتی تا به نهایت برسی! مهتاب را برای خود دانستی برای شناختش حتی روزی را سپری نکردی و در انتظار نشستی تا مهتاب به دنبال زمینی همچون تو بیاید غرور را می خواستی ثابت کنی به مهتاب یا عشق خیالیت را؟ روز ها انتظار را به جان خریدی و پشت به چیزی که فقط می پنداشتی باید مال تو شود نشستی آری تو بردی ! هنگامی که برای استراحت به پاهایت که روز ها خمیده بود برخیزدی, به چشم های خود نیز شک نکردی! و در دل فریاد زدی! رسیدم, خودش است ماه من , ماه من به زمین آمد اینجا! جلوی پاهایم! و چه مغرورانه باز دیواری بین هاله و خویشتن کشیدی و تکیه دادی حتی نمایشی به خواب فرو رفتی تا مهتاب بفهمد که غرورش بر تو هیچ ,ــی نیست اما این بار مهتاب تو شکسته بود ,جوری که حتی قدرت بلند شدن را نداشت اینبار بی آن که نگاهی بر او بی اندازی خواستی لمسش کنی ولی اینبار هم سختیه بلند شدن را نکشیدی برای چیزی که اسمش را عشق گذاشتی! خودخواهانه دست بر زمین دراز کردی که شاید بر مشت بگیری اش, آن لحظه بود که جیغ ات گوش آسمان را خراشید! پس چرا از خار بر درون وجودت لذت نبردی؟ مگر این همان خار هایی نبودند که خود برای ماه,, شب های تنهاییش هدیه آورده بودی و به گردنش انداخته بودی؟ او نیز لبخندی تحویلت داده بود و برای تشکر بوسه ای بر لبانت نگذاشته بود؟ و تو در فکر می اندیشیدی : آری منم که برای تو هدیه ای گران بهاء آورده ام وگرنه از سرت زیادیست!! و باز مهتابی که هیچگاه از عشق دم نزده بود جیغ تو بغض بلندی بر گلویش جا گذاشت. همان لحظخ بود که دست خود را کشیدی و به نوازش در آوردی که, ماه در آسمان لبحند تلخش را با سیلی بر خود کنار زد و قهقه ای تلخ بر چشمان توسر داد!! چقدر مغرورانه فکر می کردی که سایه ای در لنجن زار می تواند مال تو شود! و خیانتی ناخواسته کردی بر عشق آسمانیت که نادیده گرفتی اش!! تفاله هام: اولیش: حسین پناهی: سیاهه سیاهم , با زرد هماهنگم کن استــــآد گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می کند دومیش: راستش اون سری خیلی ناراحت شدم وقتی که دیدم 90 درصد بچه ها وقتی چیزیو می خونن مثل این مطالب که باید دربارش فکر کنن و نمی کنن. باشه می گم! چیزی که فک می کردم تابلو منظورم مگه من تو پروفایلم نگفتم عدد هر آپ درجه هواس؟! خوب اون دفعه 28+ بود منم گفتم 28+ عدد خوبیه نه؟! یعنی اوج خوبیه نه؟! بازم بیشتر توضیح که تو پروفابلم گفتم دوباره اینجا می گم چون هرچی اونج می گیری درجه هوا کم تر می شه ..... اوکی شد؟! سومیش: این آپ و که می خواستم بنویسم مخاطب خاصی نداشت اما بعدش یه چیزایی زنده شد! که پیدا کرد! پس هی تو مواظب خودت باش! آخرین اخطاراس! چهارمیش: شاید دوباره بعضی ها توجه نکنن بهش می گم تو عکس نگاه کنید! بقل ماه بالا یه نقاب مانند از ماه افتاده! پنجمیش: بازی دعوتم! منم که روی رفیقم گیتاو زمین نمی ندازم و نخواهم انداخت مینویسم می ذارمش یه پست قبل خاستی بخون!! تفاله اضافه اومد!: اولین باره که تو مایه ها عشقمی نویسم هه لول!!
|
my soar![]()
بنگر که چگونه از تعفن باتلاقی که روانم را در آغوش کشیده بالی میسازم برای پرواز و برای تحقیر هر چه بلندای فرو رفته در مه
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 best soar
mindfreak
|